العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
186
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
از زندان خارج شدند و سر مبارك امام حسين بسوى كربلا مسترد گرديد . ابن نما مينگارد : سكينه در دمشق در عالم خواب ديد : گويا : پنج شتر از نور آمدند و بر هر يك از آنها شخص بزرگوارى سوار بود و ملائكه در اطراف آنان گرد آمده بودند . با هر يك از آنان يك خدمتگزار بود . وقتى آن شتران رفتند آن خدمتگزار نزديك من آمد و گفت : اى سكينه ! جدت به تو سلام مىرساند . من گفتم : سلام برسول خدا باد . تو كيستى ؟ گفت : من يكى از خدمتگزاران بهشت ميباشم . گفتم : اين بزرگمردانى كه بر اين شتران سوارند كيانند ؟ گفت : شخص يكم : آدم صفى اللَّه . دوم : ابراهيم خليل اللَّه . سوم : موسى كليم اللَّه . چهارم : عيسى روح اللَّه . پنجم : جد تو رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله گفتم : ايشان قصد كجا را دارند ؟ گفت : نزد پدرت حسين ميروند : من بسرعت بدنبال جدم پيغمبر خدا رفتم تا او را از آن ستمى كه ظالمين بعد از آن حضرت بما كردند آگاه نمايم . در همين حال بودم كه ديدم تعداد پنج هودج كه از نور بودند آمدند . در ميان هر هودجى يك زن بود . من گفتم : اين زنانى كه مىآيند كيانند ؟ گفت : اولى آنان : حوا مادر بشر است . دومى : آسيه دختر مزاحم . سومى : مريم دختر عمران . چهارمى : خديجه دختر خويلد است . من گفتم : پنجمين زن كيست كه دست خود را بر سر خويش نهاده است . گاهى سقوط مىكند و گاهى برميخيزد ؟ گفت : جدهء تو فاطمه دختر حضرت محمّد مادر پدرت مىباشد . من گفتم : به خدا قسم من جدهام را از اين ظلم و ستمهائى كه شده آگاه مينمايم . من خود را به حضرت زهراء رساندم و پس از اينكه در مقابلش قرار گرفتم شروع بگريه نمودم و گفتم : اى مادر ! به خدا قسم حق ما را انكار كردند ، به خدا قسم جمعيت ما را پراكنده نمودند ، به خدا قسم هتك حرمت ما را مباح دانستند . به خدا قسم حسين پدر ما را شهيد كردند . جدهام زهراء فرمود : اى سكينه ! از گفتن اين مصائب خود